http://nasrinhalaliphotos.blogfa.com/
1 1 1 و گل (2)
گردآوردنده: نسرین حلالی
جستم ز جای خواب و نشستم به خانه در
یک سینه پر ز آتش و یک دیده پر ز آب
باشد که ببینم از رخ نسرین او نشان
باشد که یابم از لب نوشین او نشان
باز فصل گل شد و غوغای ما بالا گرفت
مریم و نسرین و سوسن در چمن ماءوا گرفت
خلق به عهدش همه شکفته و خندان
چونکه به فصل بهار لاله و نسرین
سرگشته حزن تا سراپای
نسرین و بنفشه های این باغ
چهار افروخته شمعند لیکن شان لگن (جای سرشک شمع / شمعدان) بر سر
کز ایشان روشن است چشم یاس و نرگس و ریحان
یکی خندان گل سوری دوم خیره گل خیری
سوم خرم گل نسرین چهارم لاله نعمان
من کویر خشک بودم عشق تو باران من شد
دسته دسته از کویر خشک من نسرین بر آمد مهدی سهیلی
بر سر زلفت ز حسرت اشکهایی ریخته ایم
این همه نسرین و گل را آبیاری کرده ایم
بهار آورده ام از شهر آفتاب
بهاری تازه و رنگین و شاداب
بهار آورده ام با خرمنی گل
بنفشه یاسمن نسرین و سنبل
در دل دشتهای پهناور سبزه می روید و شکوفه و گل
گل نسرین و لاله و لادن گل یاس و بنفشه و سنبل
فدای گامهای تو گلهای نسرین
که رویت سبقت از پروین گرفته
خط عذار و بناگوش و قامت تو شکست
بنفشه و گل نسرین و سرو رعنا را
بهار آمد دیگر هوای یارم کو
گل بنفشه و نسرین و لاله زارم کو
بهار پر گل و نسرین نثار بلبل باد
همیشه باغ دل مردمان پر از گل باد
باید از عمق دلت درد و مرارت بکشی
تا بروید به چمن غنجه گل نسرینی
بنفشه زلفی نسرین بری سمن بویی
که ماه را بر حسنش نمانده بازاری
از بهار و ارغوان و لاله و نسرین و گل
در میان بوستان دیبای شوشتر آفرید
صورتگر اشجار ز عکس گل و نسرین
سیمای سمن داد شب غالیه سان را
نسیمی روح افزا لحظه ای چند
به گلها بوسه میزد شاد و خرسند
روان آهسته می شد عطر نسرین
به همراه نسیم از کوه و در بند
بر سنبل و نسرین بچم امروز که روزی
ترسم که چو من روید نسرینت ز سنبل
بوستانی امشب اندر این مکان
می دهد شادی به روحم هر زمان
بوی نسرین بوی ریحان بوی گل
می شوم مخمورشان همچون ز مل
نبینی سمن برگ نسرین شده
ز کافور پوشیده برگ گیا
برگ به غرا لطیف چون نسرین
همه تن گوش از پی تحسین
گر بی تو شوم شاد
سر تا قدمم در یم آفات نگون باد
وربر گل نسرین نگرم بی گل رویت
چون غنچه دلم ته به ته آغشته به خون باد
همه جا زیبا همه جا رنگین
همه جا گلبن همه جا نسرین
تو از جنس احساس یک بوته نسرین
تو با چکه های شفق آشنایی
در گذر ای باغبان که بلبل سرمست
باز نیاید به غلغل تو ز نسرین
همیشه بر گل و نسرین دو زلف آن بت دلبر
یکی کارد همی سنبل یکی بارد همی عنبر
دسته دسته سنبل گلبوی نسرین پوش را
دسته بسته بر کنار لاله زار انداخته
گلزار طبع را اگر آبی به جوی بود
دامن کنیم پر گل و نسرین نثار را
عطر نسرین دل به گوش آمد
امرتان روی دیده ام بانو
خداوندا برای هیبت عشق
نگهدار از بلا نسرین ما را
با مهر تو نسرین دمد از پنجه ضیغیم(شیر)
با عدل تو شاهین رمد از سایه سارنگ
خانه ات آباد ای گیسو کمند گل فشان
باغ نسرین کرده گیسوی تو این ویرانه را
بر مشام ما به غربت خفته گان راه دور
عطر مشک از برگ نسرین و گلاب آورده ای
ز خشنودیش سر زد باغ نسرین
ز خشمش نا و نیران آفریدند
تو آن کسی که اگر با فلک به خشم شوی
سموم خشم تو نسرینش را بسوزد
کاش که یکبار دگر عشق را گلچین کنم
خانه دل را پر از سوسن و نسرین کنم
آن نه زلفی است که پیچیده به دور ذقن است
چنبر لاله و نسرین و گل یاسمن است
تو چنین سرو سمن بار مرو در بستان
تا خجالت نکند یاسمن و نسرین گل
بر سر زلفت ز حسرت اشکهایی ریخته ایم
این همه نسرین و گل را آبیاری کرده ایم
باغبان وای چه شد آن سمن روشن تو؟
کو بهار تو؟ کجا رفت گل لادن تو؟
سنبل و یاسمن و لاله و نسرین تو کو؟
کو چراغ شب تو آن سمن روشن تو؟
گلبن سرخ تو کو بید بن سبز تو کو؟
کو گل زرد تو کو گل یاس تو کو سوسن تو؟
خانه دوست
من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش دوستهایم بنشیند آرام
گل بگو گل بشنو
هر کسی می خواهد
وارد خانه پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار خانه ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دگر
خانه دوست کجاست؟
فریدون مشیری
از بهار و ارغوان و لاله و نسرین و گل
در میان بوستان دیبای ششتر آفرید
با زمزم جویبار که آید ز سر چشمه عیار
بوی گل نسرین و شمیم عطر دلدار
این لب خاموش من سخن گوید
قصه باغ گل نسرین و نسترن گوید
در باغ نشسته در برم لاله و نسرین
آنسوی دگر یاسمن و شقایق و نیلوفر
در سایه سرو و چنار و نارون و تبریزی
با زمزمه بلبلکان و رقص گل و نسرین
سرمست و دلم شاد و آسوده و خندان
با یاد خوش نرگس نسرین و ایام گذشته/ ن ح
هرگز از یاد من آن نرگس نسرین نرود
هرگز آن سرو خرامان ز گلستان خیالم نرود/ ن ح
ز خودرو سرو تا پرورده نسرین
همه تمثال خسرو بود و شیرین
آنجا نشسته دخترکی شاداب
با گونه های چون گل نسرینش
لغزیده بر دو شانه او آرام
انبوه گیسوان پر از چینش
به کنارم گل و نسرین به تماشا مه و پروین
میان عندلیب و برگ نسرین
هوای گلبن و بستان حجابست
بهار پر گل و نسرین نثار بلبل باد
همیشه باغ دل مردمان پر از گل باد
خزید و رفت زمستان و آمدست بهار
که سبز دامن صحرا از این تحول باد
فرش گل
صد آفرین به خاک تو شهر و دیار گل
هستی و بوده ای تو به حق افتخار گل
نسرین و یاس و سنبل و سوسن به دامنت
آرام خفته ای وه چه زیبا کنار گل
وزید باد بهار به گلشن ایام
شکفت سوسن و نسرین به موسم بهار
گلزار نسرینم مرا مگذار و مگذر
شد بزم بساطین ز وفور گل و نسرین
هر گوشه شبهری و هزارش مه و اختر
از تکه های ویران خاک درخشیدید
و زخم هامان را چون گل نسرین کاشتید
سیمای چهلستون گل نسرین است
نسرین سپید و سرو عطرآگین است
قمری چنین سرود با گل و نسرین یاسمن
این جشن با شکوه ملت ایران خجسته باد
نرجس گرفته است اندر کنارش
می بوسد از مهر نسرین عذارش
دوباره سبز خواهیم شد
دوباره می روییم
دوباره ز کوه بالا می رویم
تا به ابرها برسیم
دوباره لذت باران را به ابر می گوییم
دوباره به سان بلبل عاشق
به دشت های چشمه سبز
نشان سوسن و شبدر و لاله می جوییم
میان همه گل ها چو قمری تشنه
به یاد چشم های نسرین ترانه می گوییم
مادر ای شاخه گل نسرین من
مادر ای پروانه پروین من
بوی نسرین و صنوبر و سرخوش فرجام
باشد آنکس که غم از سینه غمخوار بچید
نسترن نرگس نسرین به تماشا گیرد
یاسمن جلوه نماید به قطاری دگری
ز بهر تیر غلامانش بر فلک نسرین
همی کنند به منقار پر جدا از بال
تو ای گل مشک داری دارم نسرین
مشو در حلقه آن خط مشکین
گرد گل بنشسته بودند هر طرف چون تابعان
نسترن با ارغوان و سوسن و نسرین تر
اردیبهشت داده به ما خوش چنین نوید
کامد بهار و سبزه و گل از دمن دمید
سرخاب در ترنم و نسرین و یاسمین
اندر چمن شدند بهم یار و هم نشین
چه شد بوی گل و نسرین به گلزار و چمنزاران
چه شد آن نغمه مرغان به دشت و سبزه زاران/ ن ح
در آن بهشت درختیست نام او طوبی
در این بهشت درختیست اصل او زرین
بر آن درخت ز یاقوت لاله و گلنار
برین درخت ز کافور سوسن و نسرین
فگار مهر و کین دل بدو بادام و دو سنبل
بهار رنج و بارجان بدو نسرین و دو مرجان
هر آنگاهی که روی او نبیند چشم بیخوابم
به آب اندر نهان گردد ز تاب آن رخ تابان
کنون بلبل به باغ آمد ز بانگش دل بداغ آمد
پر از شمع و چراغ آمد زمین از نرگس و نسرین
ترا آماده پیوسته ز نسرین و ز گل دسته
مخالفرا جگر خسته گه از زوبین گه از پیکان
زمین همچون بدخشان شد ز رنگ ارغوان و گل
هوا همچون ملستان شد ز بوی نرگس و نسرین
شبانگاه آسمان بینی شده پر لاله و نسرین
سحرگه بوستان بینی شده پر زهره و پروین
فلک به قوه خورشید و فر دولت خویش
ز برف باغ تهی کرد و کرد پر نسرین
چمن نهفته سراسر به نرگس و نسرین
سمن شکفته ز نرگس چو زهره و پروین
سوسن و یاسمن و لاله و نسرین به چمن
گوییا گسترده اند دیبای شوشتر به چمن/ ن ح
در بزم دلم رقص گل و نسرین است
پیوسته برم نارون و تبریزی است/ ن ح
این گنبد ثابت که درو ثابت گشتند
خورشید و مه و مشتری و زهره و پروین
این مجلس خرم که درو چهره نمودند
خیری و گل و نسترن و سوسن و نسرین
قامت او سرو رخ نسرین و خط سیسنبر است
دیده ای سروی که بر نسرین سیسنبر دهد
بزم تو چون باغ و رامشگر درو جون عندلیب
ساقیان چون لاله و نسرین و می چون ارغوان
بنار کفته (غنچه) سپرده است معدن نرگس
به سیب رنگین داده مسکن نسرین
الا تا باد در نیسان کند بیجاده گون (زردرنگ) لاله
الا تا باد و تشرین کند دینارگون نسرین
ز شادی روی یارانشان چو لاله باد در نیسان( چون نی)
ز خوازی روی خصمان شان چو نسرین باد در تشرین(خزان)
چرا دیگر نمی بینم نشانی از وفا و مهربانی
چرا دیگر نمی روید گل و نسرین به گلزارم/ ن ح
کنار جویبار و سرو ناز و گل و نسرین
گر جلوه نماید رخ نرگس زهی توفیق/ ن ح
ای نرگس نسرین که ترا نیست برم
بر باغ دلم نه قدمی که مرا نیست قرار/ ن ح
چه دید تشرین گویی ز نرگس نسرین
که باغ و بستان بستد ز هر دوان تشرین
چون بوصف توسن او خانه مشکین سواد
بر رخ نسرین دفتر سنبل افشانی کند
باز سوسن می فرستد بر گل و نسرین سلام
باد نوروزی ز رنگ رفته می آرد پیام
ای صدایت نرگس و نسرین و یاس و نسترن
قصه کن با من تویی امید فرداهای من
یکی ز مشک و عبیر و یکی ز شیز(چوب طبق) و شبه(سنگ)
یکی ز سوسن و نسرین یکی ز سنبل و بان(نوعی درخت)
نه باغ را خبرست از بنفشه و سوسن
نه راغ را اثرست از شکوفه و نسرین
نگار من خط مشکین کشید بر نسرین
خظ کشید به نسرین بر آن خط مشکین
همیشه تا گل و نسرین و شمشاد
نروید در دی و کانون و تشرین
مزین باد ایران تو هر روز
چو باغی پر گل و شمشاد و نسرین
ز خاک تیره پدید آورد زر و گوهر
ز چوب خشک برون آورد گل و نسرین
خواهی که ببینی گل و نسرین شکفته
رو آینه بردار و رخ خویش همی ببین
راغ از آن پر عقیق و مرجان شد
باغ از این پر بنفشه و نسرین
شکفته باد به باغ بقا و دولت تو
ز جاه عز و شرف لاله و گل و نسرین
دو نسرین بی صفت گشتند حاضر
که تا واقع نگردد هیچ طائر
دختری می گفت با مادر شبی
دختر نسرین رخ و شیرین لبی
ز آب و تابش بی آب لاله و نسرین
ز زلف و خطش بی تاب سنبل و ریحان
دارم از یاد رخش تکیه بر نسرین امشب
پنبه از صبح بهار است به بالین امشب
از آن دندان چون پروین مرا شد دیده پر پروین
وزان رخسار چون نسرین مرا شد دیده چون نسرین
روا باشد که نسرین خیزد از نسرین به طبع اندر
ولیکن کی روا باشد که پروین خیزد از پروین
اگر چه هست چو باغی شکفته ملک ملک
پر از درخت بلند و پر از گل و نسرین
شکفته تر شود اکنون ز همت دستور
که هست همت دستور باد فروردین
گر پروین شود در آسمان پنهان
پروین صفت است در زمین نسرین
گویی که ز بهر خدمت خسرو
آمد به زمین ز آسمان پروین
همیشه تا نفروشد به تلخ شیرین کس
همیشه تا نفروشد به خار کس نسرین
چو خار بادا نسرین بچشم دشمن تو
مدام عیش عدو تلخ و آن تو شیرین
تراست روی چو نسرین تازه ای بت چین
مراست از غم عشق تو روی چون نسرین
همی به نام تو بر کوه بر دمد سوسن
همی به مدح تو از سنگ بشکفد نسرین
ترک من چون زلف بگشاید جهان مشکین کند
هر که بویش بشنود گوید که آن مشک این کند
ورنسیم خط و رخسارش رسد به آسمان
سنبله پر سنبل و نثره پر از نسرین کند
بر این همه گلزار پر از سنبل و نسرین
بر سبزه بر برگ بر هر شجرت شکر
کوی دلدار بهشت است چمن نتوان گفت
نقش پایش گل و نسرین و سمن نتوان گفت
ای باغ خزان دیده بگو یاسمنت کو
بوی خوش نسرین و نسیم سمنت کو
میل گلگشت ندارم من بیدل بی تو
خاک کوی تو شد باغ گل و نسرینم
نه هر چه بیش ببارد سحاب در بستان
فزون شود فر نسرین و لاله و نسترن
ای لعبت نسرین بدن لاله بناگوش
وای ماه شکرخند شکر ریز شکرنوش
همه را شوید از بلند و مغاک
خاک را سازد از پلیدی پاک
چشمه ها را کند ز آب زلال
در زمین های شوره مالامال
هم او چون رسد به زیرزمین
بر دماوند ز گل گل و نسرین
سرش بنهاده بر بالین ندیدم
خویش از صفحه نسرین نچیدم
گاه سنبل را حجاب توده نسرین کنی
گاه میدان را نقاب خرمن مرجان کنی
سد دلها بگسلی چون زلف بر بند افکنی
نرخ لوء لوء بشکنی چون آن دو لب خندان کنی
سنبل افشان شده روی نسرین
زلف او هم شکن در شکن بود
به روی تازه چون گلچین اش افتاد
شکن در صفحه نسرینش افتاد
چون گل سرخ از تتق روی نمود از افق
نرگس و نسرین بریخت همچو تمار از فتن
دلبر مهوش بت سرکش نگار دل فریب
گلرخ ماه پیکر سیمین بر نسرین عذار
تو ای سرو سهی قامت که از نسرین بدن داری
ز گل نازکتری یارب که از گل پیرهن داری
بیو جیبش چمن نسرین ندارد
ببین اشکم فلک پروین ندارد
به باغ عارض تو هر که دسترس دارد
چه حاجت است به نسرین و سنبل و سمنش
به چمن گر نچمی بهر تماشا چه عجب
کز خط و عارض خود سبزه و نسرین داری
به بو هم چون گل نسرین به رخ چون ش م س
بلی شاه قوام الدین به قامت سرو آزاد است
چه غنچه ها که نپرورد باغ نسرینش
چه میوه ها که نیاورد سرو سیمینش
چه گلزار رنگارنگی چهان سفید و سبز و آبی است
نیلوفر است و بنفشه و نسرین عیدانه مرا بده
آن عطر که در مغز کشد خرمن نسرین
از باد سمن زار گریبان تو یابند
خار سودای توام زد آتش غم در جگر
ای گل سیراب من نسرین عذار کیستی؟
رنگ صد لاله ز نسرین عذارش ریخته
صد نیستان ناله از آه نزارش ریخته
ور گذرد نکهت عطایش بر دشت
بر دمد از خار خشک لاله و نسرین
نسرینش رخ و سوسنش دو زلف
من بنده نسرین و سوسنش
هر گلی در بوستان دارد صفای دیگری
لاله نرگس سوسن و نسرین و مریم ضمیران(ریحان)
سکوت من فریادیست خاموش
و من با گل و نسرین دلخوش/ ن ح
بلبل آنجا بخروشد که گل و نسرین است
دشتها پوشیده از گل لاله و نسرین و سنبل
در طراوت می توانم گفت از جنت نشانه
تو همچو گل اندر چمن نسرین و یاس و یاسمن
یک دو بشو غمخوار من حرفی ز هجرانت مزن
آن خنده شیرین شکرخا چه کنم وصف
بوی گل و نسرین نشا کرده نهالت
لوحش اله نشنیدیم که سروی به چمن
بار نسرین و گل و لاله و ریحان آورد
تا چه ستم ها رسید بر گل نسرین ز خار
تا چه جفاها کشید نسترن از نسترن
غوطه در سرچشمه خورشید عالمتاب زد
شبنم ما خرج دامان گل و نسرین نشد
گر به فروردین بروید لاله و نسرین به باغ
سالیان است از رخ او لاله و نسرین من
گر بود این راست کز نسرین همه خیزد عبیر
نی عجب کز سوسن عنبر ریزد این نسرین من
صرصر بی اعتدالی در بهار عشق نیست
رنگ و بو هرگز نمی بازد گل و نسرین حسن
مرغزار وصل را فصل گلست
راغ پر نسرین و سرو و سنبل است
و یا به خرمن نسرین ز بر به شکل کمند
همی نگون شده شاخه سداب را ماند
چو روی خود بهشتی دید خرم
گل و نسرین و سنبل رسته با هم
شاخه نسرین ز نافه ختن و چین
گوی سبق بر گرفت و قدح معلا
سماع سوسن و نسرین به باغ و دشت و دمن بین
ز رقص سرو و صنوبر چه فتنه که به پا شد
به هر جا پرتو رویت نروید از حیا نسرین
به هر جا عکس فرخویت نیرزد عنبر سارا
هر زمان زان نافه نافه نافه را بینی خجل
هر زمان زان توده توده توده ای نسرین نوان (جنبان از روی وجد)
ای دشت پر گل و نسرین ای خنچه خسرو و شیرین
ز لاله و گل و نسرین و سنبل و سوری
ز شوق بلبل طبعم ببین غزلخوان شد
روزی که نگاهم به تو نسرین بدن افتد
گلهای گلستان همه از چشم من افتد
خط سبز و عارضت را نقش بندان خطا
سایبان از عنبر تر گرد نسرین بسته اند
می شود نسرینش از خشم نهانی ارغوان
تا دگر بهر که آتش می فروزد خوی او
باز ظفرت چو اوج گیرد
نسرین فلک کند شکارت
روی تو ما را لاله و نسرین
کوی تو ما را گلشن و بستان
ای بوی تو خوشتر ز گل میخک و نسرین
دیگر نفسی از تو بریدن نتوانم
بر هر مژه عشاق را نشکفت نسرین سرشک
تا آن گل از اهل نظر رخسار پنهان کرده است
به آب سرشکم بشوید تن
بسازیدم از برگ نسرین کفن
من که مشتاق لقای رخ آن سیم تنم
مژده وصل از آن گلبن نسرین بیار
آنکه فصل گل گویند اینک آمد آن
گل گریبان می درد از خجلت نسرین خزان
بهار آید و گلزارها بیاراید
به لاله و گل ریحان و سنبل و نسرین
همه حا غرق گل و لاله و نسرین کرده
همه جا را چو ارم خوشبو و رنگین کرده
بگفت سوی چمن شو که سیم و زر گیری
یکی ز چهره نسرین یکی ز دیده تیر
نیامد از گلستان بوی نسرین
چنان چون بوی ویس آمد به رامین
خوشا به طرف گلستان شراب نسرین بوی
ز دست لاله عذاران عنبرین اضداد
روی در باغ و می گویی که گل بین چون منم عاشق
همین روی تو می بینم گل و نسرین نمی دانم
بسیار گلها دیده ام پرورده ام بوییده ام
اما تو چیز دیگری نسرین گلم زرین گلم / ن ح
ژاله بر برگ گل نسرین چکید
خنده آمد بر لب هر گلعذار
با تو غم روزگار هم شیرین است
با تو همه خارها گل نسرین است
آه معشوقه من سوی گل نسرین رفت
خود ندانست که باغ گل و نسرین اینجاست
کاش می دانستی واندر آن شوکت باغ و گل و ریحان دیدن
سوسن و یاسمن و سنبل و نسرین چیدن چه صفایی دارد
خنده دارد بر لب گل نسرین
یاس خوشبوی زرنگار آمد
خاطرم باغ و گل و نرگس و نسرین گردد
تا کنم دفتر شعر تو مجسم صائب
بوسه زد باد بهاری به لب سبزه به ناز
گفت در گوش شقایق گل نسرین صد راز
عرصه باغ نگر پر ز گل و ریحان است
ساحت باغ پر از یاسمن و نسرین است
جشن نرگس در خزان و نسرین در بهار
مهرگان با نرگس و جشن بهار با نسرین
درون گلشن دل نیروی شکفتن باش
ببخش خنده به نسرین و نسترن ای گل
از آن نوری که از لطف برستست
از آتش گلشن و نسرین و سوسن
نسرین بساط پرنیان
گسترده کوی و بام را
این رو نه خرمن گل و نسرین و سوسن است
وین مو نه بار غالیه و مشک و لادن است
از سنبل و نرگس جهان باشد به مانند جنان
وز سوسن و نسرین زمین چون روضه خلد برین
گوییا گیتی چراغان است از گلهای الوان
سوسن و نسرین و یاس و یاسمن و استکانی
من عندلیب آن چمنم که از هوای او دارند
رنگ و بو گل و نسرین و نسترن
ز را مرکبت نرگس به چشمان خار برچیند
ز باد دامنت نسرین به عارض گرد بزداید
ولی بسیار باشد سبزه تر
به لطف از لاله و نسرین نکوتر
زنبق و یاس و گل و نسرین تو
در هجوم باد صرصر سوخته
خدایا شاهدی از یک چمن نسرین و نیلوفر
گلی خلوت نشین در زیر خاری ماند و من ماندم
همیشه تا گل و نسرین و لاله هر سالی
شود به باغ شکفته به ماه فروردین
گر زند نامیه در دامن انصاف تو چنگ
بر کند لطف تو از پای گل و نسرین خار
حس نداری گر ندانی بوی دوزخ از بهشت
خوار باشی گر گل و نسرین نمی دانی ز خار
گل صد برگ من سنبل بر اطراف چمن دارد
رخ یار من از نسرین خطی بر نسترن دارد
به چه مانی تو؟ نه یکی غنچه که خود باغ گل نسرینی
تو بدین لطف پیام آور فروردینی
به گل نسرین در آینه روشن ماه
به می سرخ که تابنده بود در دل جام
اینجا بهار بازار نسرین و لاله است
و گل به گل نرگس برای پندار
و توتیا برای چشم های کهنسال از گرد دامن یار
فردا اگر روید گل نسرین به شعرم
من اوج می گیرم به عشقی لامکانی
یاد تو بخیر ای گل نسرین که با تو زنده بود بهار و فروردین
گل نسرین گل پر پر نگاری تو به چنگ باد و بار اسیر نفرینت
تو که سر پناه هر گمشده بودی در میان سیل و طوفان گل نسرین
ای دشت پر گل و نسرین
ای خنچه خسرو و شیرین
گر نماند نرگس و نسرین به بستان باک نیست
چشم و روی دوست کار نرگس و نسرین کند////
ببین از دور نسرین را که ماند راست پروین را
ببین باغ و بساتین را پر از ریحان و سیسنبر
به بوی نرگس و نسرین و رنگ لاله و گلنار
به رنگ لاله و گلنار بوی نرگس و نسرین
گرد مشک است که گرد گل رویت بدمید
یا بنفشه است که پیراهن نسرین بگرفت
تحیتی چو شمیم شمامه سنبل
تحیتی چو نسیم روایح نسرین
ای وطن تا که بساط مه و پروین باشد
دامنت پر گل و لاله و نسریــــــن باشد
آن خط عنبرشکن بر برگ گل دانی چراست
نافه مشک است کانرد جیب نسرین کرده اند
مزن بلبل دم از ارغوان و لاله و نسرین و گل
حله های گونه گون بافد همی باد شمال
چه گوهر است که کانش خم دهاقین است
به رنگ لاله نعمان و بوی نسرین است
سخن از قد و رخ و زلف و بناگوش تو رفت
یادم از سرو و گل و سنبل و نسرین آمد
بر شاخ درختان گل و نسرین ببارست
بر طرف چمن شاخ درختان ز شکوفه
دیدن به جمالی که پر است از گل صد برگ
با لاله و نسرین و ریاحین چه خوش آید
چه حلقه حلقه سنبل چه توده توده نسرین
چه روضه روضه جنت چه چشمه چشمه کوثر
به حسرت یادم آید نقش نوشین نگارینم
چمن چون از گل و نسرین پر از نقش و نگار آید
بر آمد باد شبگیری ز نسرین و گل خیری
جهان پیراهن پیری ز تن بیرون کند یکسر
به گل بلبل همی گوید که نرگس می کند شوخی
مگر نرگس نمی داند که خون لاله می جوشد
به زیب سبزه و خط ریاحین
به رنگ یاسمین و بوی نسرین
گلستانی است پر برگ و نوا خاک در سلطان
که ابش رنگ و خاکش بو دهد نسرین و ریحان را
نگارستان چینی شد زمین از نقش گوناگون
چمن رشک ختن از یاسمن و ز بوی نسرین شد
دلی که شاخه ی نسرین ندارد بهارش آن ندارد این ندارد
طایر و واقع نسرین ز خاطر بردند پیش باز هنرت پر زدن خادی (زاغ) را
و حالا می روم برای او که نیست
گل نسرین بچینم شاد و یا غمگین زندگی زندگی است
بنام پیچک و نسرین و گیسو
بنام طاق بستان های ابرو
نسرین چه خوری غم که تو خاک ره عشقی
تا ریشه در آب است امید ثمری است
چرا چهر گلگونش افسرده است
تو گویی چو نسرین پژمرده است
بوی رز، نسترن و لاله و نسرین آمد
عطر جان بخش گل دامن یار آمده است
ز سهم عقابین و فلک خدنگش
بر افلاک نسرین را پر بلرزد
نسرین چرخ اگر بپرند از مقام خویش
رفتن مجالشان نبود ز آشیان برف
بوستان شعرا را گل نسرین، پروین
در جوانی ز جهان رفت و ز گل گشت نهان
شمیم عطر لبش را نمی بری ز یاد
نگه به غنچه نسرین چو در بهاره کنی
دل ز شوق نسرین دل آشفته ماند
از فراقش دل همانی تشنه ماند
در شبی بود گل بابونه
طعنه زد بر گل نسرین
چه تنها شده ای
گل نسرین به دیوار دلم دستی زد گفت آتش چه کنم؟
گل نسرین چو ابری بگریست
گفت آتش تو گشا سینه خود دل بی کینه خود
بنگری نسرین دل در این فراق
سوختم گشت جسمم همچو خاک
اوج می گیرم از این محزون دل
سر گذارم بر دل نسرین دل
ناله بلبلش از خواب رباید چه عجب
هر که در خانه درخت گل و نسرین دارد
رخ پاییزی من رنگ شفق خواهد شد
گر به باغم بدمد شاخ گل نسرینم
در دل دشتهای پهناور سبزه می روید و شکوفه
و گل گل نسرین و لاله و لادن گل یاس و بنفشه و سنبل
تارم پیچاک تاک سپهر آیین بود
خوشه انگور او سنبل و نسرین (پروین) بود
شاخ نیلوفری دسته نسرین بود
یا به کف شیخ شهر سپاه سیمین بود
سمن بد عنبری بویا
که هامون بود نسرینش
هزار چندان نسرین و یاسمن بینی
که کاست در مه کانون و موسم تشرین
نسرین و یاس و نرگس و شب بو گل بود
هر بار میان خرمن نسرین و رازقی
در چشم سر و دیده ی سر همگان را
باطنت به گل ماند و ظاهرت به نسرین
سرش بنهاده بر بالین ندیدم
خویش از صفحه نسرین نچیدم
شد گلستان ز ورود گل سوری به سرور
پای بوسش سمن و سنبل و نسرین آمد
مگر آن خوشه گندم سنبل مگر نسرین
تو را دیدند که سر خم کرده خندیدند///
برآمد باد شبگیری ز نسرین و گل خیری
جهان پیراهن پیری ز تن بیرون کند یکسر
تا باد بهاری به سوی باغ گذر کرد
بر شاخ درختان گل و نسرین ببارست
پسایندان آزادی شما ز آبادی و شادی
بهاران آید و زان پس گل و نسرین شود پیدا
گر چه نعت گل و نسرین می گفت
داشت اسرار درود تو غرض
شکسته زلف تو تازه بنفشه طبری است
رخ و دو عارض تو تازه لاله و نسرین
چمنلر مختلف اولدی هزار الوان چیچک لردن
آچیلدی نرگس و لاله و نسرین شکوفه گلدی اشجاره
من ز تاراج روزگار خزان
او بهار پر از گل نسرین
نگر به نرگس و نسرین و رقص سنبل و گل
که می نخورده ببین چشمشان خمار گرفت
کی باد صبا مژده وصل تو بمن داد
وقتی گل نسرین خبر از روح چمن داد
الا ای ترک نسرین رخ گل اندام شکر پاسخ
که سرو قدت از خط سمن سا بار ریحانش
چون کنم با غم هچر تو به یاد رخ تو؟
گر تماشای گل و لاله و نسرین نکنم
آسمانی است پر مه و پروین
بوستانی است پر گل و نسرین
بر صفحه های نسرین انداخت سایه سنبل
تا ریخت مشک سوده بر سیمگون طبق ها
خانه خالی چون بهشت است از ندیمانی چون حور
هم بهاران بسکه گل داریم و نسرین و سمن
گر زمین از سبزه و گل غیرت جنت شود
خوش نباشد بی حضور لاله و نسرین ما
گر بهار آورد زینسان نرگس و نسرین و گل
صد بهار جانفزا من در کنار آورده ام
چمن چمن گل و نسرین و عکس رخ
سبد سبد گل خندان زا راه می چکدش
گشت نمایان ز سر کندوان رشک جنان خطه مازندران
از سر کهسار نگر به ستیغ لاله و نسرین سمن و ارغوان
این نه فرش است گل نسرین است
پرده دیده ی حورالعین است
بوستانی است پر از لاله و گل
زین سبب کرده در آن جا بلبل
لاله و نسرین و سنبل را صبا می آورد
در دلم بار دگر فصل بهاران می شود
ور غزل داد به منصور و ترنم به خیال
به تو بوی گل و هم نرگس و هم نسرین داد
باغبان تا رفت شد باغ گل و نسرین غریب
چشمه تا خشکید شد گلزار عطرآگین غریب
نام گلهایش اگر خواهی بگویم یک به یک
سوسن و نسرین و یاس و یاسمن دارد بقیع
عروس باغ بهاری رسید و باز آورد
طبق طبق گل نسرین یکان یکان نرگس
به پای بوست آرم طبق طبق نسرین
نه از زمین که هم از روضه جنان نرگس
بهار آمد و بر هر کرانه سبزه دمید
ببوی لاله و نسرین چمن ز راه رسید
در حریم خانه مجنون خانه ای دارم
خانه ای پر از گل نسرین یاسمن یا نسترن
خرمنی از طلاست موی سرت
تاج یک شهریار را مانی
عطر نسرینی ای نسیم بهار
در دل من قرار را مانی
طلوع طلعت او را بنفشه آذین بست
هزار دسته شقایق هزار نسرین بست
و شهری کنم پر گل به نسرین سایه بان سازم
شقایق را کنم خوشبو و تاج غم براندازم
یخ های کوچه چکه چکه آب می شوند
نو غنچه های لاله و نسرین دمیده اند
ز نسرین رخی چهره بر تافتم
به گرد آفریدی سر افراختم
ابر نیسان بفشاند همه جا لوء لوء تر
می کند زنده تن خفته نسرین بهار
یکطرف یاس و شقایق یکطرف در دشت و کوه
لاله و نسرین و سنبل یادگاری می رسد
شد چمن رنگین از گل و نسرین
هان بده ساقی باده نوشین
جمال جامعه خندان و چهره ها دایم
شکفته چون گل نسرین و ارغوان بودی
نغز نسیمی که ز خاور وزد
خود لب گل گل لب نسرین گزد
رقص کنان نسترن و یاسمن
چنگ زنان چنگ زنان چمن
دو عبهرم شده از خون دو لاله نعمان
دمیده از بر هر لاله یک چمن نسرین
از جبینش اگر سوال کنی
علم الله یک طبق نسرین
سحر با جفت خود می گفت بلبل
گل و مل لاله و نسرین و سنبل
از آن شراره همه راغ گشت پر لاله
وزین ستاره همه باغ گشت پر نسرین
ز گچ بر لاجوردش گل بریده
گل نسرین ز نیلوفر دمیده
زهی شکر زهی شیرین زهی خسرو به خوان ایدر
زهی ورد و گل و نسرین به روز نو به خوان ایدر
گه نگارکنان اندوه از خانه خیال معزول می کند
گه نسرین حسن از باغ اشتیاق آن دلبر می چیند
هر صبا در گلستان رخت
عاشق نسرین رخسار توام
گر بخواهد مرگ هم شیرین شود
خار و تشتر نرگس و نسرین شود
تعالی الله کرا باشد چو تو منظور خوش منظر
سخن سیما و سنبل موی و سوسن بوی و نسرین بر
اگر در شهر چین بینی بتان نازنین بینی
به صحرا زلف چین چین ورد و نسرین بیش از این بینی
بهر سو لاله و نسرین دمیده
شکسته زلف او بازار چین را
پشت بیدستان خاکستر
رفته از یاد زمان رنگ گل و نسرین
گل نسرینی در کویری خشک
پر از ایستایی و ماندن
ای بهار ای جان فروردین سبز
دشت تو پوشیده از نسرین سبز
ز دشت زابلستان زادگاه پیل تن رستم
گل نوروزی نسرین چو سرو ناز می آید
هزاران حسن خوب داری ولی از خود گریزانی
قدم بر باغ دل بگذار که عطر یاس و نسرینی
لالا لالا گل نسرین
مامان شده دلش غمگین
نه خسرو ماند نه تاج خسروانی
نه شیرین ماند به آن حسن و جوانی
نه بلبل بر گل نسرین وفا کرد
نه اسکندر به آب زندگانی
شهر من آن سوتر از پروازهاست
در حریم آبی افسانه هاست
شهر من بوی تغزل می دهد
هر که می آید به او گل می دهد
دشتهای سبز وسعت های ناب
نسترن نسرین شقایق آفتاب
چمن را دید پر گلبرگ و نسرین
بهاری یافت چو بتخانه چین
بی غباری بمن آور که بهار آمده است
دل بیتاب پی عطر خوش نسرین است
لاله و نسرین اگر تازه و خندان بود
عارض و رخسار او لاله و نسرین ماست
دژم شد گونه نسرین روشن
سیه شد چهره شب بوی رخشا
گر به خانه ام بگذری بینی به پیش مرز گل
چون گیا پیچیده بر نسرین و سیسنبر مرا
رخ تو لاله و نسرین خط تو سبزه و ریحان
لب تو غنچه رنگین قد تو فتنه بستان
چه شبها چه شبها که همراه حافظ
در آن بیکرانهای سرشار از نرگس و نسترن یاس و نسرین
ز بسیاری شوق و شادی نخفتیم
از سینه پر آتش امروز نوا برکش
نسرین و گلابی را سوسن به کنار آمد
تو گل باغ عشق هستی تو
یاس و سنبلی و نسرینم
همه گلهای جهان خار شد اندر نظرم
از جهان دگرش سوسن و نسرینم داد
ز جاده های پر از لاله و گل و نسرین
روان شدیم و نجستیم آشیانه دوست
صفحه کافور را مشکین کنم
سنبل تر زیور نسرین کنم
سوسن و نسرین و سنبل یاسمن
جملگی رفتند در نزد چمن
نیم غمزه کرد و نسرین لب گشود
گفت ای سنبل بگو از نسترن
نشسته بلبل پر شکسته بر دیوار
بیاد قامت شمشاد و روی نسرین است
بیستون خواند که نسرین آمده
کوهکن برخیز شیرین آمده
نوای مهر و صفای رفته برگرد
سرود زندگی را گفته برگرد
گلاب و لاله و نرگس و نسرین
بیا نوروز شده شکفته برگرد
آن نه زلفی است که پیچیده به دور ذقن است
چنبر لاله و نسرین و گل و یاسمن است
اطراف جویبار شده است خوش تر از بهشت
بس سر زده لاله و نسرین ز اطراف دشت
سرخاب در ترنم و نسرین و یاسمین
اندر چمن شدند به هم یار و هم نشین
چمن چمن گل رنگین به بوستان آمد
سبد سبد گل نسرین به ارمغان آمد
می رسانم به تو یک شاخه پروین را هم
سبدی از رز زرد و گل نسرین را هم
از لاله و نسرین با پیرهن سبز که آن روز به تن داشت
صد خرمن گل ریخت به دامان خیالم آن
نگذارد که روم من به تماشای بهار
آنکه رویش چمن یاسمن و نسرین است
به رنگ و بوی چنین گر به بوستان بگذری
کنی به چمن ارغوان و نسرین را
باغ حسن تو چه باغی است که پیوسته در او
سنبل و نرگس و ریحان و گل و نسرین است؟
بیا بیا که ز یمن تو باغ می خندد
در انتظار رخت بیقرار نسرین است
بیا بیا که حضورت به گلشن دلها
برای زخم گل داغ دیده تسکین است
در جان ز حضور سبز تو غوغا بپاست //////
در جان و دلم عطر گل نسرین است
به گل نسرین در آینه روشن ماه
به می سرخ که تابنده در دل جام
نه تنها یاسمن شد سخره سیمین بناگوشت
سمن شد نسترن شد لاله شد نسرین صد پر شد
ز گلستان گلبن و نسرین
ز لب او بوسه مشکین
من به زیبا صنم کوچه دل خواهم گفت
که به فصل گل و نسرین ز تو دل بردارم
شاخه ها غرق یاس و نسرین اند
بلبلان در نوای یاسین اند
عید مولود شهنشاه خراسانست باز
روز بازار گل و نسرین و ریحانست باز
امروز به گلستان دین بشکفت
شمشاد و گل و بنفشه و نسرین
زد سمومی ناگهان و خرمن نسرین بسوخت
شد خزانی بی گمان ز غارت شمشاد کرد
کامل چه بود جان به ره وصل و وصالش
این جان عزیز لایق نسرین زمان است
تا شبی به گلزارت چون نسیم غلتیدم
صد چمن گل و نسرین چیدم از برو دوشت
نسرین نگذشت گاهی این دیده پر از خون شد
این آتش گل گشته دوباره به دود آمد
وصل گل نسرینم حاصل نشد ای دوستان
غم بر تو حبیب هر دم بسیار فزون آمد
ز عطر و سایه نسرین و نسترن دورم
شریک راز غم انگیز لاله زارانم
نسرین الحق که حدیث و سخنت روح و روان است
هر پیچش زلفت به یقین دام جهان است
امروز در باغ دلم گلها همه خشکیده بود
آخر چه آمد بر سر سرو و گل و نسرین من
به چشم انداز گلشن بین نگاه شرقی نرگس
که سیمین ساق نسرین را سیه چشم خماران است
گلعذاران همگی جمله چو حوران بهشت
هر کجا می نگری غرق گل و نسرین است
نمی بینم ز بخت خویش در آید ماه و پروینی
نشیند در کنار ما گل زیبای نسرینی
یارا بیا امشب برم تا بهر من گل آوری
از بوستان دلکشت نسرین و سنبل آوری
باغهای لاله و نرگس و سوسن هر کجا
سنبل و نسرین و مرسل یاسمن دارد بهار
روی و موی و چشم مست و پیکر سیمین اوست
ارغوان و سنبل و نیلوفر و نسرین من
رخسار ترا بخواب دیدم
شب جای مه آفتاب دیدم
پیوند و به شاخ سرو نازت
نسرین و سمن و گلاب دیدم
ما گلخنیان سنبل و نسرین نشناسیم
آتش بود آتش گل روی سبد ما
نه همدمی که به او حرفی از چمن گویم
ز لاله و گل و نسرین و یاسمن گویم
پیچک نیلوفری سرو مرا پپرهن شده
دامنش اطلسی و نسرین و یاسمین شده
بلبلی بر شاخه ای غزل سراید بیدرنگ
سرود و ترانه اش آرام جان و تن شده
در دماغم(سر و مغز) به فصل پاییزی
هر نفس بوی عطر نسرین است
زخمهای بدنم لاله صفت می خندند
پای تا سر بدنم غرق گل و نسرین است
به جای نیش مغیلان که زهر آرد
چمن چمن گل و نسرین عطر ساز آرد
در غمت گر بالش نسرین به زیر سر نهم
بوته های خار سودا جوشد از بالین ما
شکوفه هر زری کاورد بر دست
نثار پای نسرین می کند باز
از آن نسرین سحرخیز امید است
که از صبح سعادت رو سفید است
بیا مطرب به بلبل شو هماواز
دف گل کوک کن با پرده ساز
پراکنده تیمار تو خاطر من
چو اوراق نسرین ز باد خزانی
به قد سروی به خط نسرین به رخ گل
به خال و زلف ریحانی و سنبل
به زیر سرو و از گل و از ریاحین
نشیند و چیند و بوید توکل
همان دم لاله نعمان همان ساعت گل و نسرین
شود یاقوت رمانی و گردد لوء لوء لا لا
از قد و خط و چشم و تن و رخ تو را بود
سرو و بنفشه نرگس و نسرین و ارغوان
نرگس و نسرین و یاس و نسترن
گونه گون و بو به بو و رنگ رنگ
رسته کز پا جای نسرین یاسمن
جای بلبل در نوا زاغ و و زغن
غزلسرای شدم بر شکر لبی گلرخ
بنفشه زلفی و نسرین بری صنوبر قد
تا درودی دیگر بدرود
به پایان آمد این دفتر
حکایت همچنان باقیست
تصویرگر: پگاه درخشان رکنی
مگر نسرین و گل از یاد رفته؟
چرا نسرین و گل پژمرده گشته
چرا گنجشککم آواره گشته
چرا نسرین من در بند گشته
چرا نسرین گلم غمگین نشسته
چرا تنهای تنهاست این گل من
کجایست این گل خوشرنگ و خوشبو
کجا رفته است این تاج سر ما
چرا تنها نشسته است تاج گلها
چرا او را نمی بینم دگر هیچ
بگو نسرین بگو با من غمت را
کجا رفتی تو ای بهار دلکش
چرا رفتی تو ای گل در بهاران
ز تو ارام جان پیغامی ندارم
ندانم تو کجایی ای گل من
چرا دیگر نمی بینم تو را من
چرا غم در دلم کاشانه کرده
چرا بال و پر بلبل شکسته
چرا دشت و دمن پر خار گشته
چرا سرو و چنار بی برگ گشته
کجایند عطر و بوی یاسمنها
کجایند نغمه مرغان عاشق
مگر از یاد رفته عطر نسرین
مگر سوسن نمی خواهد بروید
مگر باران نمی خواهد ببارد
مگر نسرین و گل از یاد رفته
به ناگه غرش رعدی بر آمد
سرشک از دیدگانم گشت جاری
سراسیمه سوی بستان دویدم
هماندم باغبان آمد به سویم
به دستش دسته ای گلهای نرگس
برایم ارمغان آورده بود گل
به زیر نارون ها روییده نسرین
بر شاخساران مرغان نغمه خوانی
به یک سو افراشته سرو و سپیدار
ز دیگر سوی چنار و بید و شمشاد
صنوبرها کنار یاسمن ها
بر جویبار مریم ها نسترن ها
گل و نسرین به رقص و شادمانی
سمن با لاله و سوسن پایکوبی
همانگه نغمه سازی شنیدم
تو گویی در برم دیدم بهشتی
دف و سنتور و تار و نی و تنبور
نوای شور و ماهور و همایون
پس آنگه در بر نسرین نشستم
ز عطر و بوی آن سرمست گشتم
برایش نغمه ای خواندم جگرسوز
ز شور و شوق وصل بلبل و گل
ز اشکم گشت پر آب رود کارون
برش روییده گشت نسرین نرگس
به ناگاه ابرها گشتند گریان
ز پیروزه گنبد فرو بارید باران...
دل واژه : نسرین حلالی

درد دل گفتن نه آیین منست
ای یار ناپیدای من
باغ گل نسرین من
ای همدم تنهاییم
ای همره فردای من
ای مهر تو در جان و دل
ای تو یگانه در دلم
ای همنفس همخانه ام
بال و پر پرواز من
ای همچو حافظ پر ز رمز
ای همچو عرفان پر ز راز
ای قصه بی انتها
ای قصه نیمه تمام
ای اشنا بدرد من
با غم همخانه شدم
ای تافته بافته جدا
ای برتر و والای من
ای اختر تابنده ام
ای کوه پا برجای من
ای گنبد پیروزه گون
ای کهکشان بیکران
ای یاد تو در جان و دل
ای یادگار ماندگار
ای شور و شوق زندگی
ای شعر آهنگین من
ای لاله و یاس و سمن
ای نرگس و نسرین من
ای کوکب رخشنده ام
ای آفتاب و ماهتاب
ای پرنیان هفت رنگ
ای هفت رنگ آسمان
ای سرنوشت و بخت من
ای طالع و تقدیر من
ای خو گرفته با سرشت
هم آشکار و هم نهان
ای با من و هم دور ز من
ای خانه ات در جان
برچسب:
نویسنده: ساحل باقریان