گل نسرین, و ابر سپید,
نویسنده : الیزا لاهاو و الودی
مترجم: نسرین, حلالی
گل نسرین, با رنگ زرد و طلاییش چونان خورشید، با ساقه کشیده و بلند، برگهای شاداب و زمردین و جام بلند و شکوفایش که همچون تاجی زرین بود با شکوه و زیبا می درخشید. اما این گل نسرین, مهربان و دوست داشتنی بسیار کمرو بود. البته بر خلاف ظاهر شکننده اش خیلی نیرومند بود و هر گاه که به ریشه های زیبایش که کاملا در خاک فرو رفته بود می اندیشید باورش می شد که هیچ ناتوان نیست. ولی یگانه چیزی که او را می آزرد این بود که در پیرامونش کمی احساس تنهایی می کرد با این حال هر بامداد که بیدار می شد زمانی که تازه خورشید در افق طلوع می کرد گل نسرین, به آرامی با شبنم صبحگاهیش باز می شد و تمام وقتش را به شستشوی خود می پرداخت. آنگاه آماده می گشت در حالی که هنوز از سرمای شبانه می لرزید اما طناز و زیبا با گلبرگ های تازه و شاداب که بسیار زیبا و منظم می نمود و با قامت باریک و بلندش به انتظار می نشست. گل نسرین, همیشه امیدوار بود تا کسی از کنارش بگذرد و او را بنگرد و شاید هم دیگران به تماشایش بپردازند و یا سخنانی دلنشین بشنود و با نگاه او را نوازش و خلاصه ستایشش کنند. البته گل نسرین بسیار بردبار و شکیبا بود و نیز فروتن. گرچه یک گل بود اما برایش اهمیت داشت تا او را بنگرند و برای زیستن و خوشبخت بودن نیاز داشت تا تماشایش کنند. تا این که روزی گل نسرینمان ابر کوچکی را دید که نسیم به آرامی او را به نزدش آورده بود. این ابر کوچولو با رنگ سپید,ش آنقدر قشنگ و دوست داشتنی بود که گل نسرین هماندم شیفته اش گشت. آری این ابر مدام لبخند می زد و نمی توانست در برابر یک چنین چهره شاد و فروزانی که هرگز خسته نمی شد پایداری نماید. این ابر از آن گونه ابرهای بزرگ اخمو نبود که سیل آسا می باریدند چیزی که گل نسرین را بی اندازه می رنجاند چرا که امکان داشت آب فراوان زیبایی او را از بین برد. نه این ابر کوچک هیچ خشن و تند خو نبود بلکه صلح دوست آرامی بود که پیام آور عشق و نیت خیر بود و هماندم از این گل خوشش آمد و به او گفت: روز به خیر دوست عزیز من شما رانمی شناسم ولی به گمانم شما بسیار شبیه به گل نسرین هستید. با این حرف گل نسرینمان بسیار شاد گشت و با ابر آشنا شد. آنگاه به گونه ای بسیار زیبا و دلنشین شرمگین شد و بی گفتن سخنی با تکان دادن سر حرف او را تایید کرد ولی ابر اصرار می ورزید و حرف خود را باز هم تکرار کرد و گفت: چقدر شما زیبایید باید بگویم از نظر من شما خیلی هم با شکوهید حتی به خود اجازه می دهم تا بگویم که گل دلخواه من و زیباترین موجود هستید. بی شک با یک چنین تعریف و تمجیدی گل نسرین دل و جرات یافت و حس کرد که می تواند اعتماد کند و با موجودی نیک و شریف سر و کار دارد. پس آنگاه به ابر سفید اطمینان کرد و گفت: سپاسگزارم ابر مهربان شما بسیار خوبید اما نامتان چیست؟ - نامم کومولوست ولی مرا لوس بنامید. دوستانم مرا به این نام می خوانند. – بسیار خوب لوس! من خیلی تنهایم و هیچ دوستی ندارم گاهی حتی آرزو می کنم پژمرده گردم تا این که این گونه به زندگی ادامه دهم. – عزیزم این چنین مگویید اگر پژمرده شوید بسیار ناراحت می شوم وانگهی شما تنها نیستید من اینجا هستم. اکنون دیگر بروید و به استراحت بپردازید زیرا باید تازگی و شادابی خود را حفظ کنید. من از شما مراقبت می کنم. آنگاه گل نسرین آسوده گشت و شاد و خوشبخت به آرامی بسته شد و به خواب فرو رفت. در هنگامی که در خواب به سر می برد کومولو با عشق و علاقه ای فراوان و نیز با استادی و زیرکانه اندکی باران بر روی گل محبوب خود و پیرامونش بارید. آنگاه زمانی که خورشید سر بر آورد و گل نسرین چشمانش را گشود با شگفتی احساس کرد از حال می رود. زیرا تمام پیرامونش و تا آنجا که چشم کار می کرد گل های بیشمار کوچک نسرین را دید که شبانگاه با بارش ابر شکفته گشته بودند. گل نسرین آنقدر هیجان زده شده بود که می لرزید اما سرشار از شادی بود. سپس آسمان آبی را به دقت نگریست تا از دوستش ابر نازنین سپاسگزاری کند. آنگاه گل نسرین لبخند ابر و چشمان سرشار از مهربانی و نیز چهره شادمانش را دید که آهسته دور می گشت در حالی که باد سبکی او را به دنبال خود می کشید. گل نسرین خنده ای کرد و ساقه خود را تکانی داد. او می دانست که بزودی ابر سپید, باز می گردد.
به روی او دل بیمار عاشقان چو صبا فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد
![]()
برچسب:
نویسنده: ساحل باقریان