خرید بک لینک

داستان گلی که به من می نگریست,

نویسنده: املی( باغ ژویلیا)

مترجم: نسرین حلالی

در باغ نشسته بودم. به پیرامونم و دشت اطراف نگاهی انداختم. آنگاه گل نسرین را دیدم که پرتو درخشانش را بر من می افکند. این موج نور چه زیبا و دوست داشتنی بود. جان و روحم شاد و شکوفا گشت. اما چگونه با یک گل نسرین می توان به گفتگو پرداخت. شادی قلب از وجودم به او راه یافت. شوق دو موجود زنده. شاد و خوشحال از اینکه یکدیگر را در یک لحظه یافته بودند. همان شادی و خوشی که گل نسرین نسیم ملایم را بر روی گلبرگهایش حس می کند و نیز دمای هوایی را که بر او فرو می افتد. گل نسرین پرتو خورشید را ارج می نهد من نیز این حس لطیف و زیبا را کاملا می شناسم. چه لذتی است که احساس کنم به یک گل کوچک وابستگی دارم. احساسمان در یک لحظه بسیار شبیه بود و سهیم در حقیقت یک روز باشکوه بهاری. یک گل و یک زن در احساس شادی روز بهم وابسته اند. فروغ زرد کوچک خندانی که زیبائیش نگاهم را خیره می سازد و هردم به خاطر توجهم زیباتر می گردد. حس می کنم از دیدارمان شاد گشته بود. همانند شادی من از این که می دیدم مورد قبول این گل واقع گردیده بودم. ناگاه از پیوند به هر گونه جنب و جوش خاک زنده آگاه گشتم و با دیدنش متوجه شدم که این گل دیگر گلی کوچک نیست بلکه دروازه ای است به روی دنیایی که به دلیل پر شور و نشاط بودن مرا پذیرا بود. زیرا این گل نسرین بود که به من افتخار آشنائیش را داد. آنگاه برتری نژاد بشری فرو ریخت و به یک فضای جدید تبدیل گشت. گویی تولدی دوباره بود و من تکامل یافتم. اکنون دیگر دنیا پذیرای من بود و آگاهیم در نوسانهای احساس لطیف و موشکافانه گسترش یافت و شور و هیجانات و لذت های ناشناس و بی نهایت شدید و ناب و ژرفناک بی هیچ اندیشه منفی شراره های زندگی را شیفته می گرداند. در تفاوتی شایسته برای پذیرش و نیز گشایش یک مکان و حتی یک لامکان پایدار که هر شراره زندگی بجا و مناسب بود. احساس برتری می کردم. خود را یک شاگرد می دیدم، یک کودک، نوآموزی همساز و هماهنگ شادی، شاگرد سادگی و مهر و محبت و علاقه. گویی جاده یا یک دنیای متناهی بی پایانی در روبرویم گشوده گشت. آنقدر بموقع و بجا بود و لذت می بردم که هستی ام لبریز از سپاس و قدردانی برای این رابطه باشکوه گردید. من یک کل گشتم یک مجموعه. گل، درخت، ابر. احساس کردم واقعا وجود دارم. به هیچ روی یک عقیده یا عادت یا عملی غیرارادی نبود. بلکه آگاهی و هوشیاری بود یا پیوند زندگی.آنگاه بود که معنای زندگی را دریافتم و احساس کردم زندگی می کنم و می خندیدم. خود را خوشبخت حس می کردم. زیرا که مورد پذیرش یک گل کوچک نسرین که در باغچه ام شکفته گشته قرار گرفتم. چرخه زندگی بودم. براستی همچون گل نسرین. زیباتر از توجه آنانی که پیرامونم بودند. سپاس و قدردانی. سپاسگزار از لحظه ساده مکان و زمان فروغی بی پایان.


برچسب: نویسنده: ساحل باقریان تاريخ: جمعه 16 آذر 1397 ساعت: 14:05

صفحه بندی